زنگ انشاء

عطر کوکو سبزی کل حیاط رو برداشته. همیشه وقتی توی حیاط غذا درست می‌کنیم، انگار همه‌چیز مزه‌ی بهتری می‌ده. بوی کوکو سبزی یه جور خاصیه، آدم رو یادِ آرامش و خونه می‌ندازه.


اولین روز ماه رمضان  هم به همین راحتی گذشت. زمان انگار داره می‌دوئه؛ چه ما بخوایم و چه نخوایم، زندگی راه خودشو می‌ره و منتظرِ کسی نمی‌مونه.


مامان رو که می‌بینم گوشه‌ی اتاق نشسته و با وجود زانو دردش نماز می‌خونه، دلم براش مچاله می‌شه. تمامِ دنیایِ واقعیِ من همین‌جاست؛ همین صدای تسبیح و همین فضایِ ساده‌ی خونه.


دیگه واقعاً نمی‌خوام وقت و فکرم رو بذارم برای آدم‌هایی که اصلاً براشون مهم نیست چقدر با رفتاراشون بقیه رو ناراحت می‌کنن. آدم‌هایی که حتی به خودشون زحمت نمی‌دن فکر کنن دارن چیکار می‌کنن.


دارم یاد می‌گیرم که بگذرم. یاد می‌گیرم  تو و بقیه فقط یه سری آدم معمولی هستین ، مثل هزار نفر دیگه که تو خیابون از کنارشون رد می‌شم. وقتی کاری برای من نمی‌کنن، پس بود و نبودشون هم نباید فرقی داشته باشه.


الان فقط من مهمم، بویِ خوبِ غذا و دعایِ مامان. زندگی همین‌جوری ساده‌اش قشنگه، بدونِ استرسِ آدم‌هایی که ارزشِ تحلیل کردن ندارن.

  • bahar ....

چند روز پیش یکی از بچه های بیان با من تماس گرفت و از اون روز مدام با خودم میگم یه سر برم وبلاگم.

من اینجا رو خیلی دوست دارم

هنوزم وبلاگم سر جاش هست

خیلی از مطالب وبلاگم هم پیش نویسن

اومدم اینجا اونقد خوشحال شدم شماها هنوز هستین. ستاره های وبلاگتون رو که روشن دیدم چشمهام روشن شد.

ممنونم پست قبل اومدین و کامنت گذاشتین. من باید میامدم و بهتون سر میزدم‌. ولی خب نمیدونم چرا حرفم نمیاد 

نمیدونم بیام چی بگم بهتون. این یک سال من تبدیل شدم به یه آدم دیگه بیشتر دوست دارم چهره با چهره با آدم های اطرافم باشم. چت و پیام و زنگ زدن دوست ندارم. الانم نمیدونم بعد این پست باشم یا نه. 

بیام دوباره یه پست دیگه بنویسم یا نه .....

این روزا زمان تند تند برام داره میگذره. اصلا متوجه نمیشم کی هفته ها میان و میرن. چند روز به ماه رمضون مونده و خونه تکونی نکردم. ولی خب خونمون که همیشه تمیزه. ولی یه دستی به سر و گوش خونه بزنیم بهتره. 


یه ذره امروز ناراحت بودم از روزگارم از مشکلاتم، بعد این میگرنم دوباره شروع شد. نمیدونم چرا هیچ تغییری زندگیم نمی کنه انگار یه جا همه چی ایستاده. انگار قرار نیست هیچ تغییری ایجاد بشه. دنبال آرزوهام هم میرم از من بیشتر فاصله میگیرن . میخوام سعی کنم ناراحتی امرزو فراموش کنم و دوباره مثل قبل صورتمو با سیلی سرخ نگه دارم....  ما هم خدایی داریم . نا امیدی خوب نیست. این شیطون بدجور امروز منو داره اذیت می کنه


مهمترین دستاورد امسال من این بود که تونستم با اون بیماری سخت بجنگم. هیچ وقت خسته نشم . البته کار من نبود شاید بشه گفت معجزه اتفاق افتاد . یادمه اون روزا دلم برای همین روزمرگی هام که معمولی بود تنگ شده بود از خدا میخواستم همین روزا رو بهم برگردونه. 


خلاصه اینکه ای وبلاگ عزیزم تو جایی هستی که من زمان تنهایی هام میام اینجا. اینجا تنها جایی هست که برای من امنه. هر چند اگر ماهها نیام..... 




  • bahar ....

واقعا دلم برای اینجا تنگ شده. دلم برای همه‌ی بچه‌های اینجا یه ذره شده. الان که نشستم و نوشتم، حس می‌کنم کلی احساساتی شدم. خیلی وقته نیومدم. گاهی وقت‌ها میومدم و می‌رفتم، اما این مدت انگار زندگی یه جورایی دست‌انداز خورده و سبک زندگیم خیلی تغییر کرده. از اینکه دارم می‌نویسم مشخصه که خیلی وقته اینجا نبودم. 😊

امیدوارم حال دل همتون خوب باشه. همیشه توی دلم برای همه دعا می‌کنم. دستهامو به آسمون می‌گیرم و از خدا می‌خوام که به تمام آرزوهای خوب و قلبی‌تون برسید. اصلاً انگار همیشه یه حس خوب توی دلم هست که امیدوارم همه به آرامش و خوشبختی برسند. شما هم امیدوارم روز به روز خوشحال‌تر و موفق‌تر بشید.

نمی‌دونم چرا قبلاً هر وقت می‌خواستم اینجا بنویسم، انگار همه چیز برعکس می‌شد و حس می‌کردم اینجا دیگه جای مناسبی برای بیان احوالاتم نیست. از یه جایی به بعد اصلاً دیگه نمی‌خواستم بیام بگم چی به چی شده، یا چه روزهایی رو گذروندم. اما این روزها، می‌بینم که همه‌ی ما به یه جایی نیاز داریم که بتونیم بیایم و حرفامون رو بزنیم. یه جایی که بتونیم حال‌وهوامونو بیان کنیم، یا حتی بیایم بگیم چطور روزی رو گذروندیم، مثلا امروز چه چیزی پختیم یا چه چیز جدیدی یاد گرفتیم.

گاهی وقت‌ها خیلی خوبه که بتونیم اینجا بنشینیم و در مورد هر چیزی صحبت کنیم، حتی اگر فقط یک روز خوب یا یه غذا مثل قورمه سبزی درست کرده باشیم. گاهی همین لحظات ساده، بیشترین ارزش رو دارن.


  • bahar ....