جایی که زمان ایستاده هست
چند روز پیش یکی از بچه های بیان با من تماس گرفت و از اون روز مدام با خودم میگم یه سر برم وبلاگم.
من اینجا رو خیلی دوست دارم
هنوزم وبلاگم سر جاش هست
خیلی از مطالب وبلاگم هم پیش نویسن
اومدم اینجا اونقد خوشحال شدم شماها هنوز هستین. ستاره های وبلاگتون رو که روشن دیدم چشمهام روشن شد.
ممنونم پست قبل اومدین و کامنت گذاشتین. من باید میامدم و بهتون سر میزدم. ولی خب نمیدونم چرا حرفم نمیاد
نمیدونم بیام چی بگم بهتون. این یک سال من تبدیل شدم به یه آدم دیگه بیشتر دوست دارم چهره با چهره با آدم های اطرافم باشم. چت و پیام و زنگ زدن دوست ندارم. الانم نمیدونم بعد این پست باشم یا نه.
بیام دوباره یه پست دیگه بنویسم یا نه .....
این روزا زمان تند تند برام داره میگذره. اصلا متوجه نمیشم کی هفته ها میان و میرن. چند روز به ماه رمضون مونده و خونه تکونی نکردم. ولی خب خونمون که همیشه تمیزه. ولی یه دستی به سر و گوش خونه بزنیم بهتره.
یه ذره امروز ناراحت بودم از روزگارم از مشکلاتم، بعد این میگرنم دوباره شروع شد. نمیدونم چرا هیچ تغییری زندگیم نمی کنه انگار یه جا همه چی ایستاده. انگار قرار نیست هیچ تغییری ایجاد بشه. دنبال آرزوهام هم میرم از من بیشتر فاصله میگیرن . میخوام سعی کنم ناراحتی امرزو فراموش کنم و دوباره مثل قبل صورتمو با سیلی سرخ نگه دارم.... ما هم خدایی داریم . نا امیدی خوب نیست. این شیطون بدجور امروز منو داره اذیت می کنه
مهمترین دستاورد امسال من این بود که تونستم با اون بیماری سخت بجنگم. هیچ وقت خسته نشم . البته کار من نبود شاید بشه گفت معجزه اتفاق افتاد . یادمه اون روزا دلم برای همین روزمرگی هام که معمولی بود تنگ شده بود از خدا میخواستم همین روزا رو بهم برگردونه.
خلاصه اینکه ای وبلاگ عزیزم تو جایی هستی که من زمان تنهایی هام میام اینجا. اینجا تنها جایی هست که برای من امنه. هر چند اگر ماهها نیام.....
- ۰۴/۱۱/۲۶
سلام خیلی خوش آمدید :} ان شاالله که حالتون خوب باشه...🌸🌱